یا لطیف....ادرکنی!
انگار تازه دارم میفهمم... انگار تازه داره یه چیزایی دستگیرم میشه... انگار دفعه ی اوله که میشنوم... تازه دارم معنیش رو میفهمم! یا حافظ من استحفظه! یهو میزنم زیر همه حرفام؛ هر چی که تو دو شب قبل خواستم. میزنم زیر تمام اون آرزوهای کوچیک. دیگه هیچی نمیخوام.... جز یه چیز! فقط مراقبم باش!! همین! من حتی قدرت مراقبت از خودم رو هم ندارم!!من یادم میره!! اما تو ... یا حافظا لا یغفل! یادت نمیره! پس مراقبم باش!نذار ازت دور بیفتم...نذار درهای قلبم به روت بسته شن! فقط مراقبم باش!! و مراقب هر کسی که به مراقبت تو نیاز داره.... از اوج آسمان ها یک شب مرا صدا
کن! یا یک نفس دلم را
از این قفس رها
کن! تا سر بسایم بر
آسمان ها تا پر گشایم در
بیکران ها از اوج آسمان ها یک شب مرا صدا
کن! خیلی دوست داشتم دوباره اینجا بنویسم خیلی وقت بود که ولش کرده بودم به امان خدا بیشتر تو فیس بوک هستم... ولی اینجا واسم یه
دنیای دیگه اس... دنیایی که پاک و
ساده اس و پر از خاطره برای من و چند نفر دیگه... خودمم نمیدونم چرا دیگه نمیام اینجا... شاید زیادی غرق شدم تو دنیا و کارای روزمره... شاید دور افتادم از آسمون... شایدم یه بلایی سر دلم اومده... نمیدونم... با اینکه دستم به نوشتن نمیره اما دلم نمیاد اینجا رو ببندم دلم واسش تنگ میشه ! دلم نمیاد اون همه خاطره رو بریزم
دور... ممنونم از همه ی دوستان خوبم که هنوز فراموشم نکردن و
قابل میدونن و گاهی به اینجا سر می زنن! از همگیتون التماس دعا دارم! یکی بود.... یکی نبود... غیر از خدا هیچ کس نبود.... ... یکی هست... یکی نیست... غیر از خدا.... هیچ کس نیست... ... اول و آخر تمام قصه ها همین است: هیچ گاه هیچ"
دو" تایی با هم نبودند و نیستند... آن "یکی" ها هم نمی مانند... غیر از خدا ..... هیچ کس نمی ماند ! هر آن
که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد چو
گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت ز دست بنده
چه خیزد خدا نگه دارد سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا نگه دارد وقتی میخوای از بین ببریش... یا حداقل کم رنگش کنی... . . . . . . . . . . . . . . . . . پر رنگ تر و قوی تر میشه! بعضی وقت ها ,اگر بیشتر وقت ها نباشد.... چیزهایی که باید باشند نیستند و به جایش چیزهایی که نباید باشند یا حداقل تو دوست نداری که باشند....هستند! بودن نیست و نبودن هست خوشی نیست و غم هست دلخوشی نیست و دلتنگی هست بی خیالی نیست و فکر و خیال هست صبوری نیست و بی صبری هست جواب نیست و سوال هست یقین نیست و شک و بی رنگی هست بعضی وقت ها آن چه را که تو میخواهی خدا برایت نمی خواهد بعضی وقت ها تو نمیدانی که خدا برایت چه میخواهد اما بدان!بهترین همان است که او میخواهد! تو هم همان را بخواه! _نمیدونم!! _ندونستن
هم نعمتیه واسه خودش! _نمیدونم مجازاته یا آزمون؟ _نمیدونی
مکافاته
یا
امتحان؟؟!! _نمیدونم
چی داره بهم میگذره؟ _نمیدونی کجای راهی؟!! _نمیدونم
دارم درست میرم یا نه؟! نمیدونم چرا بعضی چیزا با قاعده های من
جور از آب در نمیاد؟ _
اصلا مهمه که اینو
بدونی؟!! _نمیدونم
دارم امتحان میشم یا دارم
کیفر گناهامو پس میدم؟ _مگه
فرقی هم میکنه؟! _معلومه
که فرق میکنه! اگه
بدونم دارم مجازات میشم اون وقت تا
دیر نشده از راهی که دارم میرم بر میگردم! _اما
نمیدونی!! _اگه
بدونم دارم امتحان میشم محکم و پا برجا می ایستم و نمیذارم این باد ریشه هام رو از
خاک در بیاره! اما
نمیدونم!! _قشنگیش
به همینه که نمیدونی! _کجاش
قشنگه؟!؟! _
قشنگیش
به اینه که همیشه
حواست
به خودت هست! قشنگیش
به اینه که همیشه حواست هست که یکی
حواسش بهت هست! قشنگیش
به اینه که
خیلی
چیزا رو هم میدونی! قشنگیش
به اینه که همیشه مراقبی که
درست
ترین راه رو انتخاب کنی. راهی
که خودش
بهت یاد داده! اگه
پا تو مسیری بذاری که
نباید
میذاشتی
, مجازات
میشی تا
دوباره برگردی! و
اگه پا توی مسیری بذاری که درسته
, باید
پاتو محکم بذاری و
سرزنش های خارهای مسیر رو هرجور
شده تحمل کنی! امتحان
میشی
تا
معلوم بشه
چند
مرده حلاجی؟! قشنگیش
به اینه که نمیدونی! _قشنگیش
به اینه که ترس
و
امید
رو
با هم داره! _مومن!قدر
بعضی ندونستن ها رو بدون! ندونستن
هم
نعمتیه
واسه
خودش! یا مهدی! ای نقطه شروع شفق! ای مجری حق! میلاد تو، قصیده بی انتهایی است که تنها خدا بیت آخرش را می داند؛ بیا و حُسن ختام زمان باش! از دل افروز ترین روز جهان، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس ، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : “های ! بسرای ای دل شیدا، بسرای . این دل افروز ترین روز جهان را بنگر ! تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای ! آسمان، یاس، سحر، ماه ، نسیم، روح درجسم جهان ریخته اند، شور و شوق تو برانگیخته اند، تو هم ای مرغک تنها، بسرای ! همه درهای رهائی بسته ست، تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای ! بسرای ... “ من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم ! در افق، پشت سرا پرده نور باغ های گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر ؛ غنچه ها می شد باز . غنچه ها می رسد باز، باغ های گل سرخ، باغ های گل سرخ، یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست ! چون گل افشانی لبخند تو، در لحظه شیرین شکفتن ! خورشید ! چه فروغی به جهان می بخشید ! چه شکوهی ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم ! دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند . مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق، در سرا پرده دل غنچه ای می پرورد، - هدیه ای می آورد - برگ هایش کم کم باز شدند ! برگ ها باز شدند : ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش ! با شکوفائی خورشید و ، گل افشانی لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبی و مهر، خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام : ” دوستت دارم ” را این گل سرخ من است ! راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشید، روح خواهد بخشید . » تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو ! این دلاویزترین حرف جهان را…. همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو ! « دوستم داری ؟ » را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
![]()
بین همه ی اون اسم ها یکدفعه یکی حال من رو عوض میکنه...
نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت
توسط پرستو|
وقتی با احساست مبارزه میکنی ...
نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در سه شنبه 13 مهر1389ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت
توسط پرستو|
نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت
توسط پرستو
نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت
توسط پرستو


